پایان نامه روانشناسی دین
چكيده | ||
| مقدمه | ||
فصل اول | ||
| رابطه روانشناسي و دين | ||
| تعريف دين | ||
| بررسي تئوريهاي روانشناسانة دين | ||
| ـ تئوري تحولي پياژه 2 | ||
| ـ تئوري اريكسون | ||
| ـ آلپورت | ||
| ـ يونگ | ||
| ـ هيوم | ||
| ـ فرويد | ||
| علل گرايش به دين | ||
| پيامدهاي گرايش به دين | ||
ـ جيمز | ||
| تجربة ديني | ||
| تعارض علم و دين | ||
| كثرتگرايي ديني | ||
فصل دوم | ||
| تعريف تجربة ديني | ||
| پيشينة تاريخي تجربة ديني | ||
| اقسام تجربة ديني | ||
| ديدگاههاي مختلف در مورد انواع تجربههاي ديني | ||
| ـ تجربة ديني نوعي احساس است | ||
| ـ تجربة ديني نوعي تجربة مبتني بر ادراك حسي است | ||
| ـ تجربة ديني ارائه نوعي تبيين مافوق طبيعي است | ||
| نمونههاي تجربة ديني | ||
| آيا تجربههاي ديني هستة مشتركي دارند | ||
| تجربههاي عرفاني | ||
ـ آيا تجارب عرفاني معرفتزا است | ||
| آيا تجربة ديني ميتواند اعتقاد ديني را توجيه كند | ||
| فصل سوم | ||
| نگاهي نقادانه به موضوع | ||
| ـ تقدم شرك بر يكتا پرستي | ||
| ـ موهوم پنداري باورهاي ديني | ||
| ـ گناه نخستين | ||
| ـ خداي پدرگونه | ||
| ـ مفهوم جنسيت | ||
| ـ تعميم ناروا | ||
| فهرست منابع و مآخذ (فارسي) | ||
| فهرست منابع و مآخذ | ||
چكيده انگليسی نوع فایل:قالب بندی ورد تعداد صفخات:100 اندازه فایل:170کیلوبایت
مقدمه مسئله دين و دينداري در طول تاريخ زندگي بشر همواره به عنوان مسألهاي قابل بحث و مورد توجه ، مطرح بوده و علي رغم اينكه نقش غير قابل انكار و بسزايي در زندگي بشر داشته و دارد ولي بحث و مجادله بر سر اين موضوع كه آيا اصلاً دين در زندگي نقشي را ايفا ميكند و يا مقولهاي جدا و مستقل از ساير جنبههاي زندگي ميباشد ؛ هميشه نقل مجالس علما و صاحب نظران و موضوع هميشگي مجادلات فلسفي و كلامي بوده است . تاريخ نشان ميدهد دينداري و اعتقاد به موجودي ماورائي از آغاز تاريخ زندگي انسان ، ذهن او را به خود مشغول كرده به طوري كه انسان ، بدون خدا و بدون اعتقاد به موجودي ماورائي و داراي قدرت برتر ، وجود نداشته است لكن كيفيت بروز اين اعتقاد و نمادهايش در هر زمان برحسب نوع تفكر و روش زندگي و فرهنگ و آداب مردمان آن دوران تفاوت داشته است . دينداري امري فطري و دروني بوده و هست اما بروز و ظهور آن نيازمند زمينه و بستر مناسبي است كه اين زمينه و شرايط براي افراد مختلف متفاوت خواهد بود . در دوران پس از قرون وسطي غرب و به طور اخص مسيحيت ، با تعارض آشكار و وسيع ميان عقايد (كه به نحو شديدي تحريف آميز و خرافي شده و عملاً پايبندي به آن مانع پيشرفت علمي و فرهنگي جامعة انساني ميشد) و علم و تكنولوژي (كه دوران فترت و ركود را پشت سر گذاشته و به طور فزايندهاي رو به پيشرفت و ترقي نهاده بود) لذا فيلسوفان و دانشمندان علم كلام بر آن شدند تا با تفسير و تعبيري تازه و نو از دين آن را از صحنة اجتماعي زندگي بشر رانده و به حيطة شخصي و فردي اشخاص ارجاع دهند و از اين طريق تعارض و تضاد ميان علم با نمودهاي مذهبي را از ميان بردارند . از اواخر قرن هيجدهم ميلادي زمزمههاي اين جدايي و اين برداشت تازه از دين ، از طريق توجه به جنبة رواني و دروني دين توسط روانشناسان شنيده شد . “ هر چند كاربرد واژة روانشناسي دين به عنوان حوزههاي خاص پژوهش علمي ابتدا در اروپاي قرن نوزدهم ظاهر شد ، پديدههايي كه اين دو واژه به آنها اشاره دارد يعني مصداق آنها و محتواي آنها به قدمت انسان است و تأمل در باب آنها به طليعة تاريخ مدون بشر بازميگردد .”[1] اين گستره در اثر مفهوم سازيهاي منفي پيشگامان روانشناسي در خصوص دين ، همچنين عكسالعمل منفي نهادهاي ديني مدتي در حاشيه قرار گرفت ؛ اما با تلاش روانشناسان و متألهان در قرن حاضر روانشناسي دين مجدداً از حاشيه وارد صحنه شده و در دنياي فرامدرنيسم امروز به عنوان ابزاري در جهت تجربهنگري ديالكتيك مابين ديدگاه هاي مختلف در خصوص دين ، به حركت و تحول خود ادامه ميدهد .
|

